پایان ترس از آبروریزی؛ دختر نوجوان همه داستان را برای پلیس گفت

20171120_171124
به گزارش زنان پیشاهنگ نقل از برنا
تردید داشتم نمی توانستم ماجرایی که به آبروی خانوادگی ام ارتباط داشت را برای کسی بازگو کنم…
دختری نوجوان در گفتگو با مشاور پلیس در خراسان گفت: تردید داشتم نمی توانستم ماجرایی که به آبروی خانوادگی ام ارتباط داشت را برای کسی بازگو کنم، اگرچه به خاطر همین ترس و مشورت نکردن با افراد مورد اعتماد و مشاوران اجتماعی در گرداب گناه و آبروریزی افتادم اما باز هم از بیان مشکلم وحشت داشتم. آن روز مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد به دبیرستان ما آمده بود و درباره آسیب های ارتباط با جنس مخالف در نوجوانان سخن می گفت و خطرات و عاقبت این گونه ارتباطات را در یک کارگاه آموزشی گوشزد می کرد. وقتی سخنان مشاور پلیس به پایان رسید من هم تصمیم خودم را گرفتم، دلم را به دریا زدم و از ماجرای خیانتی گفتم که …

دختر نوجوان در حالی که از دستگیری شیطان سابقه دار خوشحال بود ادامه داد: حدود یک سال قبل با جوانی که هر روز سر راهم سبز می شد ارتباط خیابانی برقرار کردم. «سبحان» با دوستت دارم های دروغین و با هزاران وعده و وعید خیالی برای ازدواج مرا عاشق خودش کرد به طوری که احساس می کردم او مرد رویاهای من است و سرنوشت ما در کنار یکدیگر رقم می خورد اما او مدتی از من سوءاستفاده کرد سپس چون زباله ای بی ارزش مرا دور انداخت.

از ترس آبروریزی نمی توانستم با کسی مشورت کنم تا این که پدر و مادرم در جریان این ارتباط شوم قرار گرفتند و من از شدت شرم دچار افسردگی شدم. دیگر خانواده ام اعتمادشان را به من از دست داده بودند و مدام سرزنشم می کردند به طوری که حتی مدتی در خانه زندانی شدم و حق بیرون رفتن و تماس تلفنی را نداشتم. مدتی بعد از این ماجرا «سبحان» وقاحت و بی شرمی را در حق من تمام کرد و شماره تلفن مرا به همه دوستانش داد.

یکی از این افراد «پدرام» نام داشت که همواره برایم ایجاد مزاحمت می کرد. آن ها در همسایگی ما زندگی می کردند و پدرام از ارتباط من و سبحان خبر داشت. او نیز برای آن که بتواند از من سوءاستفاده کند تهدیدم می کرد که سبحان عکس های شخصی را که به او داده بودم در اختیارش گذاشته است و اگر با او رابطه نداشته باشم آن تصاویر غیراخلاقی را در فضای مجازی منتشر می کند. از سوی دیگر می ترسیدم ماجرای مزاحمت های پدرام را برای مادرم بازگو کنم چرا که تصور می کردند من با او هم رابطه دارم و به من بی اعتمادتر می شدند. کار به جایی رسید که پدرام در مسیر مدرسه مرا با چاقو تهدید کرد و گفت: اگر با او نروم مرا می کشد! آن شب ترس سراسر وجودم را فراگرفته بود و نمی دانستم چگونه با مادرم صحبت کنم در حالی که استکان چای را مقابل مادرم می گذاشتم بریده بریده گفتم فردا زنگ آخر کلاس به مدرسه ام بیا تا با هم به خانه باز گردیم!

مادرم نگاه تحقیرآمیزی به من کرد و گفت: مگر بچه ابتدایی هستی که به دنبالت بیایم. با این جمله آه از نهادم بلند شد و سکوت کردم .حالا هم می ترسم از مدرسه خارج شوم و … وقتی ماجرای تلخ اشتباهاتم به این جا رسید خانم مشاور با مادرم تماس گرفت و آن چه را بر من گذشته بود، در اتاق مددکاری اجتماعی کلانتری برایش بازگو کرد. مادرم وقتی از اتاق بیرون آمد با چشمانی اشک بار مرا در آغوش کشید و من از شدت شرم تنها دستانش را بوسیدم. این گونه بود که از پدرام به اتهام تهدید و مزاحمت شکایت کردم. با دستگیری پدرام مشخص شد او فردی سابقه دار است و قبلا نیز چند دختر نوجوان را با همین شیوه تهدید و از آن ها سوءاستفاده کرده است. شایان ذکر است پدرام با دستور قضایی روانه زندان شد و تحقیقات در این باره ادامه یافت.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s